تبليغاتX
فرهنگ غرب

The west coming to east!

درباره وبلاگ
چی بگم!دوست داشتم یه وبلاگ درست کنم که کسی نه وقتشو اینجا حروم کنه نه دست خالی بره بیرون نه فحشم بده!
امیدوارم راضی باشد همین!
Crash
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
چند داستان کوتاه از ملا نصرالدین
 
 
((به نام خدا))
دو نمونه از داستان های کوتاه در همین مورد:
 
روزی ملا بالای منتر مسجدی نشسته و برای افرادی سخنرانی می کرد.
یک نفر از او سوالی می پرسد ملا می گوید:نمی دانم! آن فردی که سوال
 پرسیده بوده می گوید:پس چرا بالای منبر نشسته ای؟
 ملا در جواب آن فرد می گوید من هفت پله به اندازه ی دانایی ام این
 بالا نشسته ام اگر می خواستید منبر را بر اساس چیزهایی که نمی دانم
و بلد نیستم بسازید باید دو هزار پله می ساختید.
<====> 
یک روز یک نفر از ملا نصرالدین می خواهد تا طنابش رابه او قرض دهد
 و ملا در جواب آن فرد می گوید:روی طنابم ارزن پهن کرده ام مگر نه حتما می دادم!!!!!
منبع:ghahveietalkh.blogfa.com/8409.aspx
 
 
 
صداي تنبور

يك شب ملا از راهي مي رفت كه ناگهان در هواي تاريك كوچه اي، متوجه شد شخصي دولا شده و مشغول انجام كاري است .ملا آهسته جلو رفت و ديد مردي مي كوشد قفل در مغازه اي را با ديلم بشكند و باز كند.
ملا از آن مرد پرسيد: آهاي... چكار مي كني؟
مرد كه دزد بود جواب داد: دارم تنبور مي زنم.
ملا خنديد و با لحني تمسخر آميز پرسيد: پس چرا صدايي از تنبورت بر نمي خيزد؟
دزد با پررويي در پاسخ گفت:صدايش را فردا خواهي شنيد
 
 
سوال نامربوط

يك روز ملا و زنش در خانه نشسته بودند و ملا از زنش پرسيد:آخرش ما نفهميديم كه تو چند سال
داري؟
زن ملا خنديد و جواب داد:راستش را بخواهي، نمي دانم چند سالم است.
ملا با حيرت نگاهي به زنش افكند و پرسيد: امكان ندارد... تو چطور خبر نداري كه چند سالت است؟
زن مجددا" لبخندي زد و اظهار داشت : من هر روز مواظبت ميكنم و اسباب و اثاثيه خانه را مي شمارم
تا دزدها به سرقت نبرند. اما سن مرا هيچ كس نمي تواند از من به سرقت ببرد... پس لزومي ندارد كه هر روز آن را بشمارم
 
دزد شبانه

يك شب ملا از سر كار به خانه آمد ولي در حياط چشمش به سايه اي افتاد و خيال كرد دزد است. از همان جا زنش را صدا كرد و گفت: برو تير و كمان مرا بياور.
آن زن به دستور ملا رفت و تير و كمان ملا را كه در انبار به ديوار آويزان بود آورد و به ملا داد . ملا تير و كمان را گرفت و تيري در كمان گذاشت و سپس شستش را از انتهاي تير برداشت و تير از كمان جدا شد و به سايه اي خورد كه درون حياط به چشم مي آمد.
ملا پس از آن بدون آن كه چيزي بگويد ، با سر به زنش اشاره اي كرد و به داخل اتاق برگشتند و شام خوردند و بدون اين كه حرفي راجع به دزد مزبور بزنند ، خوابيدند.
فردا صبح ملا از خواب بيدار شد و بعد از به جا آوردن فريضه صبح ناشتايي خورد و بعد با خاطري آسوده دراتاق را گشود و به حياط رفت و نگاهي به همان نقطه اي افكند كه سايه ديشبي را آنجا ديده بود.
ملا وقتي خوب دقت كرد متوجه شد كه آن سايه متعلق به يك دزد نبوده بلكه كت خودش بوده كه همسرش ديروز عصر شسته و روي طناب انداخته بود كه تا فردا صبح خشك شود.
ملا در عين حال متوجه شد كه تيري كه ديشب به سوي آن كت انداخته ، به كت خورده و آن را سوراخ كرده است. لذا زانو بر زمين زد و شكر خدا به جاي آورد . زنش كه از پشت پنجره او را مي پاييد ، وقتي چنين ديد ، به حياط دويد و با تعجب پرسيد: آهاي ملا... براي چي شكر مي كني؟
ملا با خوشحالي جواب داد:
مگه عقل در سرت نيست؟... ببين... تيري كه ديشب انداختم، درست به قلب كت خورده... حالا فكرش را بكن كه اگر خودم هم ميان كت قرار داشتم ، اكنون بيوه شده بودي و مجبور مي شدي كه داد و فرياد راه بيندازي كه بيايند و مرا به قبرستان ببرند و دفن كنند.

 منبع:http://www.kocholo.org/
 
 نوشته شده توسط Crash |  
نامه ای به پدر

نامه اي به پدر!


پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز

جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش

داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،

با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي

خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً

معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ،

لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست،

پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل

داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy

چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي

خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و

اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy

بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم.

يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط

مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه

که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن  خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

 


 

 

 نوشته شده توسط Crash |  
میخ هایی بر روی دیوار

 

میخ هایی بر روی دیوار

 

پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت.پدرش جعبه ای میخ به او داد 

گفت

 

هر بار که عصبا نی میشوی باید یک میخ به دیوار بکوبی.

 

روز اول٫پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید.طی چند هفته بعد٫همانطور

 

که یاد می گرفت چگ.نه عصبانیتش را کنترل کند٫تعداد میخ های کوبیده

 

شده به دیوار کمتر میشد.او فهمید که کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن

 

میخ ها بر دیوار است...

 

به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر روز که می تواند عصبانیتش را

 

کنترل کند٫یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد.

 

روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ

ها

 

را از دیوار بیرون آورده است.پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار

دیوار

 

برد و گفت:پسرم!تو کار خوبی انجام دادی.اما به سوراخهای دیوار نگاه

کن.

 

دیوار دیگر هرگز مثل گذشته نمی شود.وقتی تو در هنگام عصبانیت٫

حرفهایی می زنی٫

 

آن حرف ها هم چنین آثاری به جای می گذارند.تو می توانی چاقویی در دل انسان

 

فرو کنی و آن را  بیرون آوری.اما هزاران بار عذر خواهی فایده ندارد٫

 

آن زخم سرجایش است.زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است.  

 

فعلا یا حق

 

Crash

 

 نوشته شده توسط Crash |  
داستانک

 

ل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.

ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به

 سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .

مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است.

 به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد.

پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه

برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.

پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. برادر

 بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

"براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".

  ( ------------------------- )

مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي

 صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.

 در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه

 شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !

 خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.

 اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري

به سمت ما پرتاب كند.

          اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه....

 


 

 نوشته شده توسط Crash |  
میگن از هر دست بدی از همون دستم میگیری....
 
 
 
 
 
 
فرهنگ غرب
 
 

کپی برداری از مطالب تنها با ذکر منبع بلامانع می باشد

 

 
 

 

 If You Can't See The Text  > Right Click > Encoding >Arabic

از هر دست بدی از همون دست بدی از همون دست میگیری


به نام خدا

ای نام تو بهترین سر آغاز                                                      بی نام تو نامه کی کنم باز

 

 
 
عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

 روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم» 
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
 دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

  زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

 

 

 

اگر از این ایمیل خوشتون اومده می توانید با دکمه ی Forward اون رو به دوستتان هدیه بدهید

اگه می خواهید به فرستنده ی این ایمیل نظری بدید دکمه ی Reply to sender را انتخاب کنید

اگر تاکنون برای عضویت در گروه فرهنگ غرب اقدام نکردید فقط کافیست بر روی لینک زیر کلیک کنید

 

 http://groups.yahoo.com/group/FARHANGGHARB/join

               http://groups.yahoo.com/group/FARHANGGHARB/join

                          http://groups.yahoo.com/group/FARHANGGHARB/join

                                         http://groups.yahoo.com/group/FARHANGGHARB/join

                                                        http://groups.yahoo.com/group/FARHANGGHARB/join

                                                                      http://groups.yahoo.com/group/FARHANGGHARB/join

                                                        http://groups.yahoo.com/group/FARHANGGHARB/join

                                          http://groups.yahoo.com/group/FARHANGGHARB/join

                           http://groups.yahoo.com/group/FARHANGGHARB/join

             http://groups.yahoo.com/group/FARHANGGHARB/join

 http://groups.yahoo.com/group/FARHANGGHARB/join

 نوشته شده توسط Crash |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by farhanggharb6.Blogfa.com