| فرهنگ غرب |
The west coming to east!
|
درباره وبلاگ
![]()
چی بگم!دوست داشتم یه وبلاگ درست کنم که کسی نه وقتشو اینجا حروم کنه نه دست خالی بره بیرون نه فحشم بده!
امیدوارم راضی باشد همین! Crash پیوندها
فرهنگ غرب 1
فرهنگ غرب6 ترانه گو گروه ما در یاهو معرفی جدیدترین فیلم های روز بزرگترین وبلاگ جاوا لینک باکس فرهنگ غرب :: قالب ساز :: طراح قالب
|
نامه اي به پدر!
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني. مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
میخ هایی بر روی دیوار
پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت.پدرش جعبه ای میخ به او داد گفت
هر بار که عصبا نی میشوی باید یک میخ به دیوار بکوبی.
روز اول٫پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید.طی چند هفته بعد٫همانطور
که یاد می گرفت چگ.نه عصبانیتش را کنترل کند٫تعداد میخ های کوبیده
شده به دیوار کمتر میشد.او فهمید که کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن
میخ ها بر دیوار است...
به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر روز که می تواند عصبانیتش را
کنترل کند٫یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد.
روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها
را از دیوار بیرون آورده است.پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار
برد و گفت:پسرم!تو کار خوبی انجام دادی.اما به سوراخهای دیوار نگاه کن.
دیوار دیگر هرگز مثل گذشته نمی شود.وقتی تو در هنگام عصبانیت٫ حرفهایی می زنی٫
آن حرف ها هم چنین آثاری به جای می گذارند.تو می توانی چاقویی در دل انسان
فرو کنی و آن را بیرون آوری.اما هزاران بار عذر خواهی فایده ندارد٫
آن زخم سرجایش است.زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است.
فعلا یا حق
Crash
|
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
آذر 1385
آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by farhanggharb6.Blogfa.com